یک قدم تا خدا...
یک قدم غافل شدم یک عمر راهم دور شد
میگه چی گفتی؟ میگم: هرچی... میگه نه تا نگی من نمیبخشم میگم شما ببخشید، چه اهمیتی داره من چی گفتم؟ با نگاه موذیانه، میگه تا نگی امکان نداره! میگم: گفتم لاغر شدین. میگه: آره!! ۷ کیلو!!! بسم الله الرحمن الرحیم خودت مخاطبی الان؟ یا اینکه مثلا بنویسم که بقیه بخونن، بعد حدس بزنن تو کی هستی! درباره ی تو... همین بس که خانوم نجفی خیلی دوستت داشت فقط من و تو نه! ما و تو بسم الله الرّحمن الرّحیم بیش از هروقت دیگه ای، یاد ۸۴ افتادم... غصه ها... تشویش ها.. نگرانی ها... تردید ها... و دلشوره ی مادری که... مادر.... به مادر خودم که فکر میکنم و غصه هاش، دلم شکنجه میشه، چه برسه به دل این مادر... که؛مرد مهربان؛ اگه شما رو نداشت الان دلش... چه خوبه که همراهشی مادر... چه خوبه که پیشش هستی...چه خوبه که مادرش هستی، مادر ِ متفاوت! مادر عزیز! که من خیـــــــــــــــــلی دوستتون دارم... :) می دونی مادر؟ این خنده ها چقــــــــــدر از ته دله... می دونی الان دنیای این مرد... کنارشه... و این مرد چقــــــدر خوشبخته... سرت همیشه پایینه مرد مهربان... همیشه... خیلی دوستون دارم مرد مهربون دنیای کوچیک من... چقــــــــــــــــدر... عمو! چقــــــــــــــدر دلم واسه این جوری خندیدنتون تنگ شده بود...
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()




| MisS-A |



